تبلیغات
گلشهر، وبکده ای برای فردای بهتر - صلصال و شهمامه!
 
درباره وبلاگ


گویند که «امید و چه نومید!» ندانند
من مرثیه‌گوی وطن مرده‌ی خویشم


مدیر وبلاگ : آخوندزاده
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کلمه امروز:

تماس با ما
گلشهر، وبکده ای برای فردای بهتر
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
یکشنبه 22 اسفند 1395 :: نویسنده : سهیلا .آ

شانزده سال پیش در چنین روزهایی بود که صلصال و شهمامه ی بامیان فرو ریختند. بت هایی که شاهد 1500 ساله ی پیشینه و فرهنگ مردم بامیان بودند و لن یحتمل اگر پیش میامد گفتنی های دورو درازی برایمان داشتند، اما چه کنیم که افراد نا آشنا با دین و تاریخ و فرهنگ آنها را غیراسلامی خواندند و نابودشان کردند. آن بت هایی را که زمانی نماد قدمت تاریخ و فرهنگ سرزمینمان بودند، برای همیشه قربانی دوران حاکمیت افراط گرایانه شدند. بت هایی که از بزرگترین داشته های فرهنگی مردم بوده و مردم دوستشان داشتند و در موردشان داستانهای زیبا خلق میکردند. شاید زمانی کودکان بامیان با داستانهای صلصال و شهمامه به خواب میرفتند. اما شانزده سال است که دیگر صلصال و شهمامه در بین ما نیستند و هر بار که یازده مارس می رسد افغانستان و بالاخص بامیان جای خالی آنها را به شدت احساس میکند، جای خالی قسمتی از تاریخ و فرهنگ خود را. به مناسبت سالگرد تخریب بودا داستانی می خوانیم از صلصال و شهمامه در کتابی از خلیل الله خلیلی.


صلصال در نیرومندی و دلیری همه آداب و فنون پهلوانی همتا نداشت. نام شهمامه در زیبایی و دلبری به سر زبان ها بود. روزی از روزها چشم صلصال بر شهمامه افتاد و نه یک دل بل به هزار دل عاشق و شیدای وی گردید. شهمامه را نیز آوازه و پهلوانی و شهامت صلصال مفتون خود نمود. آوازه ی دلدادگی صلصال به شهمامه در سرتاسر بامیان و بند امیر گسترده شد. میر بند امیر هرچه در قدرت داشت انجام خواستگاری های مکرر پسر جهان پهلوان بامیان را به تاخیر افکند. سرانجام شرایط خود را چنین شرح داد: باید پهلوان بر دریا بند نهد تا دیگر در زراعت مردم تخریب وارد نکند، آب دریا ذخیره گردد تا مردم از خشکسالی در امان باشند. پلنگان وحشی که موجب آزارمردم اند از پا در آورده شوند. آن اژدهای دو سر که چهل دختر بیگناه را به نفس آتشینش هلاک نموده، صید شود، بعد از انجام این شرایط صلصال به شهمامه دست خواهد یافت.

صلصال سه سال با سیل های خروشان پنجه داد. پلنگان ستیزنده را از پ درآورد، اژدهای در سر را با شمشیری که از فولاد آب داده دره آهنگران درست شده بود دو نیمه کرد و امر داد تا از |وست آن راه قصر شهمامه را در روز عروسی فرش نمایند. منطقه بند امیر و بامیان از برکت تلاشهای خستگی ناپذیر وی بهشت جهان گردید. مرد و زن در انتظار روزی به سر می بردند که جشن عروسی بر پا گردد و در آن روز کوه و دره و شهر بازار را تزیین کنند و در شادمانی عروس و داماد شریک شوند. دامادی که در شجاعت و نیکوکاری و عروسی که در زیبایی و حسن اخلاق محبوب همگانند. پیشوایان قوم در بامیان و بند امیر پیشنهاد کردند که مردم بند امیر به افتخار داماد و مردم بامیان به افتخار عروس دو یادگار تعمیر کنند. پیشنهاد به موافقت عامه پذیرفته شده با این ترتیب که در رواق بزرگ در دل کوه بتراشند و در بامداد جشن عروسی، داماد در رواقی که همشهریان عروس تعمیر نموده اند و عروس در رواقی که همشهریان داماد بنیان نهاده اند، بایستند و زنان ومردان بند امیر و بامیان در برابر آنها صف کشیده مبارک باد گویند. روز نوروز برای این جشن فرخنده اختصاص یافت. بامداد پگاه عروس و داماد با جامه های فاخر هریک در رواق خود جابجا شدند نسیم صبحگاهی می وزید. شاخه های بادام و زرد آلوشگوفه بار آورده بود. با خنده خورشید صدای مستان کبک از سر هر سنگ گوش دل را نوازش می داد. جست و خیز مهیان خالدار در امواج نقره فام رودخانه که خالهای آن چون دانه یاقوت می درخشید از دور نظر ربایی داشت. آهوان مار خوار با شاخهای تاب خورده بلند و غزالان مست با شاخه های کوچک هلالی ازین تیغه به آن تیغه می جهیدند. در سینه کوهسار بسان پارچه ابریشمین زیبا سه خط رسم شده بود، در قله های برفپوش خطی به سپیدی و روشنایی صبحدم، در کمرهای پرجنگل خطی به سبزی و شستگی زمرد و در دامنه ها چمن چمن لاله بسرخی شفق. گویا کائنات یکسره جان گرفته، از دل هر سنگی و از زبان هر برگ گل وخاری زمزمه زندگی شنیده می شود. هر ذره خاک و هر قطره آب با مشک و شراب در آمیخته است. بر روی رواق صلصال پرده ایی از ابریشم گلنار و بر روی رواق شهمامه پرده ایی از حریر سبز آویخته بودند. قرار بر آن بود که به مجرد یلوع آفتاب پرده ها را یک سو زنند تا جهان پهلوانِ بامیان و دوشیزه زیبای بند امیر درنظرها نمایان گردند. تا آواز شادمانی مردم با صدای خنده ی کبک و سرود مستانه امواج دریا از آن استقبال کند تا روشنایی و گرمی آفتاب صبحگاهی فریاد مبارکباد مردم را بدرقه باشد. پرده ها یک سو زده شد، هزاران دل که در انتظار می تپید و هزاران چشم که برق اشتیاق در آن می تابید یکباره در سکوت و حیرت فرو رفت. سکوت مرگ آفرین و دهشت انگیز

آری هر دو دلداده سنگ شده بود. سنگ، سنگ، سنگ های خاموش سرد بیجان. مردم از هراس و دهشت در برابر آن دو بت سنگین بی اختیار به سجده افتادند، از آن پس بامیان معبد عشق شد. مردم تصمیم گرفتند که پس از این هر هفته یک شب به یاد آن دو دلداده ی ناکام به آواز گریه کنند. گلچهره از زبان مادرش می گفت. این است رمز معبد عشق و شهر غلغله     





نوع مطلب : ادبیات، فرهنگی، 
برچسب ها : بت های بامیان، یازده مارس، صلصال و شهمامه، استیو مک کوری،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 16 مرداد 1396 06:58 ق.ظ
Great post. I was checking constantly this blog and I am impressed!
Extremely helpful info specifically the last part :) I care for such info much.
I was looking for this particular info for a
very long time. Thank you and good luck.
سه شنبه 6 تیر 1396 02:20 ق.ظ
Hello! I just wanted to ask if you ever have any
problems with hackers? My last blog (wordpress) was hacked and I ended up losing a few months
of hard work due to no data backup. Do you have any methods to
stop hackers?
یکشنبه 22 اسفند 1395 11:40 ب.ظ
روزتون پر از رنگهاى قشنگ پر از خبرهاى خوب سرشار از انرژى مثبت یه عالمه لبخند خیلی افتخار میدید پیش من هم بیاین
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر