تبلیغات
گلشهر، وبکده ای برای فردای بهتر - رقصِ مرگ،
 
درباره وبلاگ


گویند که «امید و چه نومید!» ندانند
من مرثیه‌گوی وطن مرده‌ی خویشم


مدیر وبلاگ : آخوندزاده
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کلمه امروز:

تماس با ما
گلشهر، وبکده ای برای فردای بهتر
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 12 فروردین 1395 :: نویسنده : آخوندزاده

و مرگ می نوازد. آن زمانی که چنگِ دلخراش مرگ نوای سکوت سر می دهد. زمانی که طنین سرودِ بی صدای مرگ تو را در دشت زندگی حیران و رقصان خویش می کند. سازِ نازِ نی لبکش تو را تا به مرز هستی و نیستی می برد و در خوابی عمیق فرو می کشد. آنجایی که زخمه های پیاپی اش بر تار تار زندگیت، تو را به خود می خواند. وسواست می کند تا پس بزنی همه این حجاب ها را. مرگ و نیستی را اینگونه خوب خواندن عجیب است. اما همین عجیب، گاهی جای ناب ترین و بهترین افکارت را می گیرد.

گاهی فکرش برایت مرهم است. ضماد بر زخم حیرت و درماندگی. خنجر تعلقِ حیات چنان پرده های نازک روح و روانم را دریده اند که از شرّ این کابوس کور ، به مرگ پناه می برم. این روزها بیش از هر چیزی در زیر سایه تیره مرگ جا خوش کرده ام. سایه ای تیره و تار که در ژرفای آن به برهوت بی زمانی و لامکانی می رسی. جایی که فکرت رها شده از تعلقات فانی. جایی که مقید به هیچ قیدی نیستی. جایی که می توانی به سوی سرای  باقی ساری شوی. جایی که بند رنج زندگی را از دست های خیالت می کنی و تا می توانی از این دار غم، در دریای نیستی غرق می شوی. کدام زندانی را چنین رویای سفیدی خوش نیست؟

این روزها مرگ مرا حریص خویش ساخته است. مثالِ گندم شیرینی که حوّا و ادم را به خود خواند و خدا آنان را از خود راند. می خواهم رانده شوم از این زندگی، می خواهم تبعید شوم به گورِ کور و تاریک. آنجا که پنجره ای است برای دیدن آنچه که باید دید. دشت سبز رهایی، شاید هم سراب و وحشت و تنهایی. نمی دانم اما مردن را بیش از هر چیزی می خواهم به آغوش تجربه بکشم. و چه رستگاری غریبی است با مرگ هم آغوشی.

فکر مرگ با همه ان پیچیدگی و رمز آلودی اش، هزار بار خواستنی تر است از این ماندن و زجر و درد.

چقدر اُبهت این مجهول خواستنی ست. چقدر همه ی غیر از آن در برابر جبروتش خار و خفیف می شوند. همه رنگ ارزش می بازند وقتی صحبت از تسلیم مطلق می شود. وقتی دیگر چیزی برای از دست دادن نداری مگر " جان شیرین که خوش است". همه متغیرها در برابر این بسیط به سطوح می افتند. وقتی روح و روانت در مضیقه ی این دیار سطح و جامد و باطل نمی خسبد. هوس مرگ به دلت چنگ می زند و هی چنگ می زند. تاریکی آن در گوشت نجوا می کند و اغوا می کند. بی اراده می شوم وقتی صحبت مرگ در میان باشد. بعد از مرگ را فکر کردن، برایم انتهایی هزل و عبث می اورد. عبث از اینکه نمی دانی ورایش قعر چاه ظلمات خواهد بود، پر از هیچ و هیچ یا اوج و عروج و نفَس و حیات؟ اما پوچ و هجو این را بهتر می پسندم تا رکود و سکوت این دنیای پر رنگ و رنج را. نمی دانم شاید دارم کم کم عادت می کنم به نفس کشیدن در خلا. در هوای این هیچستان. از اینکه ندانی و نخواهی که بدانی هراسانم. مرگ مرا هم حجاب و است و هم جواب. روانم درد می کند در این سردی سرداب حیات.





نوع مطلب : ادبیات، 
برچسب ها : گلشهر، مرگ، زندگی، رقص مرگ، حیات،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 22 فروردین 1395 12:01 ب.ظ
سلامممممممم.........خیلی ممنون از وب سایت خوبتون که فوق العاده عالیه....واقعا متشکرم....
یکشنبه 15 فروردین 1395 07:02 ب.ظ
خواندنی بود
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر