تبلیغات
گلشهر، وبکده ای برای فردای بهتر - بدون او ...
 
درباره وبلاگ


گویند که «امید و چه نومید!» ندانند
من مرثیه‌گوی وطن مرده‌ی خویشم


مدیر وبلاگ : آخوندزاده
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کلمه امروز:

تماس با ما
گلشهر، وبکده ای برای فردای بهتر
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
دوشنبه 10 اسفند 1394 :: نویسنده : آخوندزاده
حملات انتحاری در افغانستان

آن روز صبح کمی زودتر از خواب بیدار شد. ساعت هنوز شش و نیم نشده بود. رادیو را روشن کرد. تختش را مرتب کرد و طبق عادت هر صبح به سمت آشپزخانه رفت و قهوه جوش رو آماده کرد.  حوله اش را از بالکن برداشت و برای دوش گرفتن به حمام رفت. بعد از دوش صبحگاهی، موهایش را سرسری سشوار کشید.

پنجره آشپزخانه را نیم باز گذاشت. هوا روشن شده بود. درخت صنوبر رو به روی پنجره کم کم شکوفه زده بود و نوید بهاری زود رس را می داد. هوای بیرون بی نهایت لطیف و دلنشین بود. چقدر لذت بخش بود نگاه کردن دریاچه ی کنار خانه وقت طلوع افتاب. صدای زنگ تستر افکار خوبش را بر هم  زد. نان ها را از تستر برداشت و با دقت، مثل همیشه کَره مالی کرد. قهوه ای در فنجان همیشگی خودش ریخت. کنار پنجره روی صندلی راحتی اش لم داد. با احتیاط فنجان قهوه را نزدیک دهانش برد. داغ بود، منصرف شد. بوی نانِ داغِ تست شده اشتهایش را بیشتر می کرد.

خبرهای ساعت هفت شروع شد. صدای ما را از تورنتو می شنوید ..... مثل همیشه جنگ و درگیری، مهاجرت و آوارگی  بخش عمده ای  از اخبار را تشکیل می داد. و باز مثل همیشه خبرهای افغانستان پرنگ تر و فجیع تر بود. انفجار در فلان شهر شمالی، تجاوز به کودک دوازده ساله، انتحاری در کابل و تعداد نامعلوم کشته ها و زخمی های آن ...

آن روز صبح کمی زودتر از خواب بیدار شد. صدای اذان در دور دست شنیده می شد. برای وضو گرفتن به حیات رفت و افتابه را از آب سرد چاه پرکرد. هوای صبح خیلی خنک بود. تاول دست هایش هنوز درد می کرد. وضو گرفت و در تاریکی اتاق نماز صبح را اقامه کرد. بچه ها هنوز خواب بودند. یادش امد که امروز باید برای شان لباس عید بخرد. لباس هایش را پوشید. وسایل کارش را در کیسه ای انداخت. همسرش که در تاریکی اشپزخانه گوشه حیات ناپدید شده بود، غذایش را در بقچه ای پیچیده بود، درست مثل همیشه. دیگ غدایش را هم در کیسه وسایلش گذاشت. دوچرخه قراضه اش را از گوشه حیاط برداشت. باد لاستیک ها یش را بر انداز کرد. هوا هنوز تاریک بود. همسرش در را باز کرد. با چند جمله یاداوری خرید امروز را کرد.  

کوچه های کابل پر است از دست اندازهای کوچک و بزرگ. دوچرخه سواری در تاریکی انهم در آن کوجه های خراب،  خیلی مهارت می خواهد. به شهر رسید. هوا روشن شده بود. خیابانها پر بود از دانش اموزانی که روانه مدرسه بودند. خیابانهای شلوغِ صبح های کابل بیش از هر چیزی بی نظمی این پایتخت را به رخ می کشید. ماشین ها بدون هیچ قانونی در خیابانها بودند. در یکی از چهارراه ها راه بندان شده بود. قطار ماشین ها با سر و صدای زیاد برای پیدا کردن راهی تلاش می کرد. برای یافتن راهی از  چرخ پیاده شد. سر و صدای عجیبی از وسط میدان می آمد. دو ماشینِ خیلی لوکس هم در ترافیک بند مانده بودند. زیاد فاصله ای از شلوغی نداشت. باد چرخش را دوباره چک کرد. ناخوداگاه یاد خرید عیدی برای بچه هایش افتاد. صدای بلندی از وسط شلوغی شنید. همه جا آتش بود. دوچرخه اش از دستش کنده شد. تمام بدنش داغ آمده بود. نتوانست خودش را روی زمین نگه دارد. لباس هایش در بدنش می سوختند. با شدت ان طرف خیابان پرت شد. صدای شکسته شدن سرش را شنید. در گوشش اخرین جملات زنش مرور می شد. غمی در چشم هایش دوید، گویا از اینکه نتوانسته بود به قولش برای خرید لباسِ عید وفا کند ناراحت بود.

چشم های غمینش روی زمین به ان طرف خیابان خیره مانده بودند، شاید هم به جایی دورتر مثل اینده دور بچه هایش ..... بدون او





نوع مطلب : ادبیات، سیاسی، 
برچسب ها : گلشهر، انتحاری در کابل، اخبار افغانستان، مهاجرت، حملات تروریستی،
لینک های مرتبط :


جمعه 14 اسفند 1394 07:59 ب.ظ
وای چقدر بد
سه شنبه 11 اسفند 1394 08:05 ب.ظ
خوب بود، ولی اگه میشه ازین به بعد همین انتحاری ها رو بیخیال شین، ازش مطلب تو اخبار و کلیپا کم نمیبینیم که شما هم میخواین تو وبلاگتون بهش بپردازین.
بازم مطلب خواندنی و خوبی بود.
آخوندزاده
چشم استاد. این مطلب رو خیلی وقت پیش نوشته بودم این روز ها در کابل دوباره انتحار و انفجار زیاد شده بود، گفتم ما هم اینجا انتحار کنیم!

دوشنبه 10 اسفند 1394 10:54 ب.ظ
زیبا.
و ای كاش او آنروز خواب می ماند!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.