تبلیغات
گلشهر، وبکده ای برای فردای بهتر - دلهای شکسته
 
درباره وبلاگ


گویند که «امید و چه نومید!» ندانند
من مرثیه‌گوی وطن مرده‌ی خویشم


مدیر وبلاگ : آخوندزاده
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کلمه امروز:

تماس با ما
گلشهر، وبکده ای برای فردای بهتر
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 6 آذر 1394 :: نویسنده : محمد جواد آخوندزاده
دل شكسته همیشه برایمان كافیست
همیشه گریه ی بی انتهایمان كافیست
شكسته بالی مارا كسی نمیفهمد
همین نرفتن كرب و بلایمان كافیست
برگه ای به نام کارت آمایش، سند اسارتی شد برای نرسیدن هزاران قلب مشتاق به حرم مولایشان در اربعین شهادتش.
دلهای شکسته مان هیچ، چرا که برای دلِ شکسته کل ارض کربلاست، اما آیا رواست در جالیکه سفیانیان زمان از اقصی نقاط جهان در پیوستن به خلیفه سفاکشان مانعی نمی یابند، عاشقان اهل بیت(ع) به جرم مهاجر بودن از حضور در حرم مقتدایشان باز بمانند. شاید حقیقت این باشد که باز مثل همیشه فراموشمان کردند و باز بودمان برایشان چون نبود بود. ارگانهای ذیربط تنها لطفشان این بود که با تأخیر اعلان کنند که امکان رفتن برایتان نیست.

خاطره ای از خانم معصومه رحیمی 
سال گذشته ( 1393) این موقع ها بود که به بزرگترین آرزوی زندگی ام دست پیدا کردم . از آنجایی که دستیابی به آن را محال میدانستم برایم بزرگترین و دست نیافتنی ترین آرزو (حداقل در سنین جوانی) محسوب می شد . 
آوازه بود مرزهای ایران به سمت کربلا باز شده و طی اقدام بی سابقه از سوی "جمهوری اسلامی", مجوز رفتن مهاجرین افغانستانی هم "بدون ویزا" صادر شده است . ابتدا فکر کردم در حد یک شایعه است بعد دیدم نه واقعا خیلی ها رفتند. بین شوق و تردید گیر کرده بودم . با نا امیدی تمام از پدر اجازه خواستم. پدر گفت :" چطور میخواهی بروی. با کی میخواهی بروی . با این حال بیماری که داری و نا امنی عراق و داعش و ... ". یعنی راضی نبود. همین طور بی تاب بودم و مثل مرغ سر کنده آرام نداشتم . ظهر دو روز بعد خواهرم آمد خانه مان گفت: " فلان دوستش میرود اگر میخواهی با آنها برو ... ثبت نام خود جوش بین افغانیها در گلشهر(منطقه افغانی نشین در مشهد) هست" . باز حالم بد شد و منقلب شدم . دوباره از پدر خواهش کردم که با خواهرم و دیگر افغانیها بروم. پدر اجازه نداد. منم زدم زیر گریه "گریه کردنی" !! پدرم گفت "حالا برو گلشهر ببین چطوری است. واقعی است. ثبت نامش چطوریه و.... " , منم با حسی مخلوط از امید و یأس با خواهرم به سمت گلشهر رفتم. وقتی گلشهر رسیدم مثل قیامت بود . مردم دنبال پیدا کردن ماشین و اتوبوس و... بودند که به سمت مرز ایران برود. یک پیرزن و یک خانم میانسال به تنهایی ماشین گرفتند و به سمت مرز راهی شدند. یعنی یک جو "کربلا منتظر ماست بیا تا برویم/ جاده و اسب مهیاست بیا تا برویم" بر گلشهر حاکم بود . در یک سوپر مارکت فروشنده به خانمه می گفت: " از شما چند نفر رفتن از ما فلان تعداد رفتند". یعنی از هر خانواده ای چند نفری رفته بودند. یک موتور سوار در حالیکه که داشت از میان خیل اتوبوس ها و تجمع مردم رد میشد داد میزد : "کربلا یک نفر .... کربلا یک نفر" !!!! این شوخی او کنایه از این حقیقت بود که رفتن به کربلا مانند رفتن به یکی از شهرهای اطراف شده بود !!! یعنی "ممکن" شده بود !!! افغانیها سر از پا نمیشناختند . شوق خاصی بر گلشهر حاکم بود . کربلا رفتن برای یک مهاجر افغانی در ایران تقریبا یک "ناممکن" به شمار می آمد ... چون به بهای تحویل "کارت آمایش" اش (که تمام هستی یک مهاجر است) تمام میشد جدای از هزینه سفر و دیگر مشکلات آن. یعنی "رفتن به کربلا" = "برگشتن به افغانستان" !!!
هوا سرد بود .بالاخره چند نفری بودیم منتظر کنار مدرسه کاشانی ایستادیم تا تعدادمان بود شود ماشین بگیریم. یکی از افراد رفت ترمینال تا یک اتوبوس مسافربری بگیرد . در این فاصله به پدرم تلفن زدم که رفتن به این شکل است و اجازه دهد با خواهرم بروم. پدرم گفت: "خود شما میدانید" (یعنی نه موافقم و نه مخالف). مادرم به سرعت خواهر بزرگم و برادر کوچکم و خواهر زاده ام را با یک کیسه پارچه ای(خلته) که محتوی مقداری نان و اغذیه بود و مقداری مختصر پول را(که نه متوازن با تعداد مان بود و نه متناسب با نوع سفر =سفر خارجی) با عجله به سمت ما فرستاد ... یعنی نه ساکی و نه چمدانی و نه لباسی .... یعنی فقط خودمان با لباس جانمان (مانند چیزی که با خود به قبرت میبری : خودت و کفنت).
ماشین آمد اما راننده مدرک شناسایی میخواست و می گفت بدون مدرک نمیبرم . دیگرا کارت آمایش داشتند .... و من یک پاسپورت تحصیلی که سه سال از اعتبارش گذشته ... یعنی یک تبعه افغانی غیر قانونی !!! هرجا اگر پلیس مرا گیر می آورد ردِ مرز می کرد !!! بالاخره با ناباوری تمام راه افتادیم. شب شده بود . صبح تاریک نماز رسیدیم نزدیک مرز.... از فاصله ی دورتری از مرز, جاده به دلیل ازدحام اتومبیلها بسته شده بود بنابرین مجبور شدیم باقی راه را مقداری پیاده و مقداری سواره برویم . بهر نحوی بود رسیدیم سر مرز مهران . پاسداران از مردم خواهش میکردند نروند. میگفتند خیلی شلوغ شده و سخت است . خیلی ها از سر مرز برگشتند و رفتند خانه هاشان . ولی ما رفتیم و از شلوغی مرز رد شده به خاک عراق وارد شدیم . باد می وزید و گرد و خاک بود . ماشین به ندرت پیدا می شد خیلی ها نشسته بودند سرگردان و بعضی پیاده داشتن میرفتند . یک ماشین که پیدا می شد همه هجوم میبردند . تا اینکه به هر بدبختی بود ما هم سوار شدیم . لحظات بسیار پر شکوهی بود ! ثانیه ها به شماره افتاده بود ! قلب متفاوتر از قبل می تپید! امید و شوق در دل بارور میشد! ولی تا وقتی به شهر نرسم باور نمیکنم. تا اینکه بعد از 5 ساعت به نجف رسیدیم شب شده بود . از فرط خستگی نمیدانستیم چکار کنیم یا نکنیم. یعنی نجف را افغانی گرفته بود . حتی از آشنایان و دوستان قدیمی آنجا می دیدیم . زیارت کردیم و شب را در یک مسجد خوابیدیم . صبح فردایش مسجد تاریخی کوفه و خانه حضرت امیر را درک کردیم . یعنی تاریخ زنده زنده از پیش چشمانم تیر میشد . درب و دیوار خانه حضرت امیر با آدم حرف میزد..... "اتاق عباس" در خانه حضرت امیر و "محراب علی" در مسجد کوفه مرا "نابود" کرد. جایی که علی گفت: فزت و رب الکعبه !!!
سپس به سمت کربلا پیاده راهی شدیم . در بین راه غذای نذری به وفور بود و از لحاظ خوراک هیچ مشکلی وجود نداشت. موکب (هیئت) های بسیاری در بین راه برای استراحت و اقامت زائرین فراهم شده بود. وقتی خسته می شدیم ماشین های مخصوص ستاد اربعین بود و بخشی از راه را سواره میرفتیم . تا اینکه بعدازظهر اربعین رسیدیم کربلا . مثل یک خواب بود یک رویایی که بسیار آن را دور می دیدم . از خستگی و ازدحام جمعیت به زیارت حرم نرفتیم و شب را در یک حسینیه سپری کردیم . عراقیها به زائرین التماس می کردند که به خانه شان بروند. و هر کس در حد وسع خود از زائرین امام حسین پذیرایی میکرد. طوری که یک شب ما به خانه ی یک عراقی معرفی شدیم . وارد خانه که شدیم دیدیم 30 چهل نفر افغانی دیگر آنجا هستند و صاحبخانه قدر بضاعت خود با نیمرو از ما چهل نفر پذیرایی کردند . بسیار مهمان نواز بودند . فکرش را بکنید چه کسی حاضر میشود چهل پنجاه نفر غریبه را وارد حریم شخصی خود یعنی خانه خود کند و تمام زندگی اش را در اختیار آنها قرار دهد واقعا گوشه ای از مدینه فاضله مهدوی که وعده آن بعد از ظهور صاحب زمان عج داده شده است را میشد با چشم سر دید . همدلی و مهربانی و گذشت بین مردم تحسین برانگیز بود. 18 میلیون نفر در یک مکان و در یک زمان ! یعنی بزرگترین فستیوال جهان !!! رستاخیزی بود !!!
فردای اربعین رفتیم "بین الحرمین" ... خیابانی که زمین و آسمانش با تو صحبت می کند.وقتی آنجا قدم هایت را یک به یک بر میداری حادثه کربلا از پیش چشمت می گذرد !مکان دستهای عباس روح را می فرساید ! تل زینبیه جان را می کاهد !!! یعنی یک حس خاص و ناب, حسی از جنس بلور از جنس نور, لطیف- زلال- شفاف- به رنگ آبی فیروزه ای و... حسی که تا آن موقع اصلا تجربه نکرده بودم . حسی از جنس "خدا" !!!
بین الحرمین "مختصاتی" است که زمان در آن می ایستد!!! "خلأ" به معنی واقعی کلمه !!! یک "تپش" _ "عروج" _ "پرواز" _ "رهایی" و یک "کشش" خاص روح به سمت ملکوت و ماوراء ....
واقعا وصفش مشکل است و در قالب واژه نمی گنجد . واژه ها در برابر آن حقیر می نمایند ! بلاتشبیه مانند معراج پیامبر که ابتدا جهش "افقی" به بیت المقدس داشت و پس از آن بود که جهش"عمودی" (عروج) به ملکوت کرد!!! ما پس از طی راه با تمام سختی هایش به "بین الحرمین" رسیدیم و از آنجا روح به سمت "آسمان" رها شد و تا "خدا" پرواز کرد ....
من بودم و "ضریح شش گوشه"....
آری به آرزویم رسیدم "کربلایی" شدم !




نوع مطلب : مذهبی، 
برچسب ها : گلشهر، کربلا، اربعین، افغانی، آمایش،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 12 آذر 1394 01:37 ب.ظ
خیلی ممنون از وب سایت خوبتون که فوق العاده عالیه....واقعا متشکرم....
خوشحال میشم به منم سر بزنید
چهارشنبه 11 آذر 1394 12:09 ق.ظ
سلام جناب آخوند زاده. همین قدر که دوست داشتید مشرف شوید ان شااله به ثوابش هم می رسید. شما قول بده هر وقت به زیارت امام رضا رفتی از طرف من امام رضا را زیارت کنی( حداقل یک سلام از طرف من بدهی) من هم اگر لیاقت داشته باشم در حرم حضرت عبدالعظیم که ثوابش برابر با ثواب زیارت امام حسینه از طرف شما سلام بدهم. این را جدی گفتم برادر
محمد جواد آخوندزاده حتما دوست عزیز! شما هم از دعا فراموش نکنید.
یکشنبه 8 آذر 1394 10:34 ق.ظ
خیلی ممنون از وب سایت خوبتون که فوق العاده عالیه....واقعا متشکرم....
خوشحال میشم به منم سر بزنید
یکشنبه 8 آذر 1394 08:59 ق.ظ
سلام
"السلام علیک یا اباعبدالله "
اگرچه دوریم ولی با تمام وجود فریاد میزنیم: "لبیک یا حسین یا بهتر بگویم لبیک یا مولانا یا صاحب الزمان"
شنبه 7 آذر 1394 01:17 ق.ظ
زیارتتان قبول کربلایی!

دیر زمانی بود که از این حال و هوا دور بودم و واقعا دست مریضاد که دوباره این حال و هوا را برایمان زنده کردید

به معراج برآیید چو از آل رسولید
رخ ماه ببوسید چو بر بام بلندید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر