تبلیغات
گلشهر، وبکده ای برای فردای بهتر - پاریس،
 
درباره وبلاگ


گویند که «امید و چه نومید!» ندانند
من مرثیه‌گوی وطن مرده‌ی خویشم


مدیر وبلاگ : آخوندزاده
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کلمه امروز:

تماس با ما
گلشهر، وبکده ای برای فردای بهتر
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 28 آبان 1394 :: نویسنده : آخوندزاده
پاریس

هفت سالی می شد ازش بی خبر بودم. بی خبر بی خبر. نه پیغامی نه سلامی ،درست مثل دو ادم ناشناس. آنقدر این نشناختن را با خودم تمرین کرده بودم که دیگر خودم را هم به زور می شناختم!

قصه ما همانطوری که بی مقدمه شروع شده بود، بی مقدمه تر تمام شد. آن روزها هر دو از با هم بودن لذت می بردیم. برایمان سخت بود بی همدیگری را تصور کنیم. هم او و هم من مطمئن بودیم که چقدر به درد هم می خوریم و چقدر برای هم ساخته شدیم. انگار تاس زندگیمون جفت شیش امده بود.

"او" مریض شد. بد هم مریض شد. من مریض او شدم. بخاطر من کنار کشید. گویا لاعلاج بود. انگار فهمیده بود کارش تمام است و نمی خواست این قمار عشقی دو بازنده داشته باشد. کنار کشید و رفت. گم و گور شد. من هم اینقدر بی تابی کردم که مادرم به ناچار برای تحصیل راهی فرنگم کرد.   

آن شب، راسته خیابان مرولی را پایین می امدم. هوای کافه خیلی گرفته بود برای نفس کشیدن زدم  بیرون. هوای بیرون ملس و خنک شده بود. دلم نیامد برگردم داخل. هوس پیاده روی به سرم زد. از خیابان مرولی انداختم به طرف اپارتمان نقلی ام. هنوز توی سرم بوی سیگار و ویسکی می پیچید. زیادی گیج شده بودم. از پیاده روی منصرف شدم. در ایستگاه اتوبوس ایستادم. از خانمی به فرانسوی پرسیدم اتوبوس کی میاد؟ گیج بودم. وقتی جواب داد......

وقتی جواب داد، وقتی تُن صدایش پرده گوشم را لرزاند، از خواب پریدم. صدای خودش بود. محال بود اشتباه کنم. تمام منگی و ملنگی ام پرید. بی اختیار پی صدا را گرفتم. صدا از لب های او می امد. نفهمیدم چه می گفت. حرکت لب هایش را دنبال می کردم. به صورتش خیره شدم. خود خود خودش بود. قلبم تند تند می زد. دست هایم رعشه می رفتند. نه می توانستم داد بکشم و نه می توانستم سکوت کنم. اجبار خفه کننده ای گلویم را به شدت فشار می داد.

ظاهرا، او هم که مرا شناخته بود، حال بهتری نداشته. بغض و خنده و اشک همه باهم روی صورتش نفش بسته بود. زد زیر گریه. دلم تیر می کشید. زخم هفت ساله ام دهن باز کرده بود. قلبم می سوخت. نفهمیدم چقدر درآن حالت به همدیگه خیره شده بودیم....

 دستم را گرفت. راهی خیابان بی انتهایی شدیم. جمعه بود. خیابان های پاریس اخر هفته ها خیلی شلوغ اند. اما مگر برای ما اهمیتی داشت؟! حرف های زیادی داشتیم برای گفتن. نگفته های هفت ساله. انگار تمام حرف های هفت سال می خواستند یکجا از گلویم بزنند بیرون. احساس خالی بودن می کردم. احساس می کردم در کنارش تمام درونم فرو ریخته بود. می خواستم با گلایه شروع کنم. می خواستم از سختی های فراموش کردنش بگویم. می خواستم از تبعید و غربت بنالم. می خواستم .... اما می دانستم که نمی توانم از او گلایه کنم. همانطور که هیج وقت نتوانسته بودم. با او همیشه می خواستم شنوده باشم. همانطور که الان بی صبرانه می خواهم بیشتر و بیشتر حرف بزند.

از اینکه، بازی روزگار ما را اینطوری انداخته بود این گوشه دنیا متعجب بودم. بعد از هفت سال آزگار، اتفاقی کسی را ببینی که فکرش رو هم نمی کردی زنده باشد. حالا در پاریس شهر نورها و رنگ ها، کنارت قدم می زند.

شب خسته کننده جمعه حالا برایم بهترین شب زندگی ام شده بود. مطمئن نبودم که خوابم یا بیدار. شروع کرد به گفتن. از سفرش به اینجا برای درمانش. از مریضی اش که لاعلاج نبوده و فقط پزشک های اونطرف نتوانستن برایش کاری کنند. گپ و گفت ما ادامه داشت. خیابان های پاریس ان شب چقدر کوتاه به نظر می رسیدند. تازه می فهمیدم شب های پاریس چقدر می توانند قشنگ باشند.

در خیابان کاریلن صدای بلندی به گوشم امد. بیشتر مثل صدای اتیش بازی سال نو بود. اما خیلی بلند تر. صدای جیغ و سر وصدای مردم در پشت زمینه شنیده می شد. بلندتر از پارتی های اخر هفته پاریس. ناگهان، شیشه کافه لی کاریلن درست جلو پایمان شکست. صدای موسیقی، صدای جیغ و فریاد و صدای شلیک گلوله های پیاپی با هم یکجا شده بودند. مرد سیاه پوشی با تفنگ به طرف جمعیت تیر اندازی می کرد. دور تا دورش می چرخید و دیوانه وار شلیک می کرد. هنوز شکه بودم. مثل یک فیلم بود مثل یک خواب بد. نمی توانستم انچه را که می دیدم باور کنم. درست همانطوری که دیدن "او" برایم غیر قابل باور بود. صدای شلیک گوش هایم را قفل کرده بود. دستش را محکم تر در دستم گرفتم و عزم فرار کردیم. دستش خیس شده بود و از دستم لغزید. تا به خودم امدم تمام پالتوی پشمی سفیدش، قرمز شده بود. خون سرخی خیابان را گرفته بود. عرق سردی به جانم نشست. نمی دانستم چرا قلبم می خواهد از دهنم بزند بیرون. روی زمین کنارش ولو شده بودم. کار از کار گذشته بود. گوش هایم نمی شنیدند و نمی دانم چقدر بلند صدایش کردم اما بی فایده بود. لبخند کوتاه قشنگی به لبش امد زود در گونه هایش محو شد. لبخندش کوتاه بود، درست مثل لحظه کوتاه باهم بودنمان. بدون لبخند با وقارتر شده بود. به اسمان سیاه پاریس خیره شده بود و دیگر پلک نزد!





نوع مطلب : فرهنگی، 
برچسب ها : پاریس، حملات پاریس، ترور در پاریس، فرانسه،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 8 آذر 1394 09:21 ق.ظ
سلام
متن جذابی بود، و برای کشته شدگان پاریس فقط میتوانم بگویم: خدایشان بیامرزد.
جمعه 29 آبان 1394 12:34 ب.ظ
سلام.
وخیلی ها آن شب دیگر پلک نزدند!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.