تبلیغات
گلشهر، وبکده ای برای فردای بهتر - بستنی شاد
 
درباره وبلاگ


گویند که «امید و چه نومید!» ندانند
من مرثیه‌گوی وطن مرده‌ی خویشم


مدیر وبلاگ : آخوندزاده
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کلمه امروز:

تماس با ما
گلشهر، وبکده ای برای فردای بهتر
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 11 تیر 1394 :: نویسنده : نوید آ. صبا
barcelona

از نادر روزهایی بود که هوا آفتابی بود و آسمان صاف و بدون ابر و همین بهانه ی خوبی بود برای اینکه همراه یکی از دوستانش که تازه به شهر آمده بود در تراز یکی از دکانها نشسته و یک بستنی خوشمزه بخورند. اما قرار بر این شد که دوستش، در شهر خودشان یک بستنی شاد که از معروفترین برندهای شهرشان بود اورا مهمان کند.

او همراه دوستش به قسمت بالای شهر آمده بود. خیابانی که در آن شروع به قدم زدن کردن از شلوغترین خیابانهای این قسمت شهر بود. خیابان مملو از جمعیت بود. مردمانی با تیپ های مختلف و بیشترشان شاد و خندان، از زوجهای جوان که دست در دست هم دارند گرفته تا مادر و دختر و پدر و پسر و حتی زوجهای کهنسال هم دست در دست هم داده و در این خیابان مشغول قدم زدن بودند. با قدم زدن در این خیابان یاد شانذلیزه پاریس و یا میدان ترافالگار لندن افتاد که شبها مملو از جمعیت بودند که البته بی شباهت هم نبود. اما در قسمت دیگر شهر مردم شبها در خیابان میخوابیدند که البته آنهم بی شباهت به قسمت هایی از لندن و پاریس نبود.

با قدم زدن در این خیابان خالی از لطف ندیدند که سری هم به بستنی شاد که در انتهای دیگر خیابان قرار داشت بزنند. دکان بستنی شاد بقول دوستش مثل همیشه مملو از جمعیت بود. او برای خودش یک بستنی و یک قهوه تلخ که عادت دیرینه اش بود سفارش داد.

با اینکه کفشهای راحتی و مخصوص پیاده روی داشت اما بخاطر پیاده رویهای زیاد کف پاهایش درد میکرد. خیابانی را که در آن مشعول قدم زدن بودند با وجود طولانی بودن آن، اما بعلت قوس دار بودن قسمت میانی آن میشد انتهای خیابان انباشته از جمعیت را از ابتدای آن دید. خیابان انباشته از مردمانی از کشورهای مختلف و با پوششهای متفاوت و با زبانهای مختلف در حال نقل و صحبت بودند.

با گذشت چند روز از اقامتشان در شهر متوجه شده بودند که توریست از عمده ترین شیوه های امرار معاش مردمان شهر بود. در ساعات میانی روز نقشه بدست در جستجوی مکانی گشتن دیگر جلب توجه نمیکرد. مکانهای توریستی و جاذبه های شهر ساعت ده باز میشد و در بعضی مکانها قبل از آن ساعت، صفهای طولانی دیده میشد.برایشان بسیار عجیب بود که شهری با پذیرا بودن این مقدار توریست هیچ خلل خاصی در امورات روزانه شان دیده نمیشد. همانگونه که همه چیز برای مردمان شهر تدارک دیده شده بود برای توریستها و گردشگران هم همه چیز معین شده و تعیین شده بود.از اتوبوسهای سرباز هاپ آف هاپ آن گرفته تا هلیکوپترهای کرایه ای که جاذبه های شهر را به توریست ها نشان میداد.

 دوستش تعجب میکرد که چرا شهر خودشان علیرغم دارا بودن توریست ها و گردشگران سالیانه بسیار حتی سعی در فراهم کردن تعداد معدودی از این امکانات برایشان نکرده است. بنظر او آنها باید همیشه امورات را در سخترین حالت ممکنش انجام دهند. اما او فکر میکرد که چگونه شهر بامیان آنها میتواند از چنین سیستم خدمان رسانی به توریست ها و گردشگران درس بگیرد و با فعال کردن صنعت توریسم و گردشگری نقشی در بهبود اقتصاد مردم منطقه داشته باشد. در همین افکار بود که متوجه شد به انتهای خیابان لارامبالا رسیده اند و تا ساحل زیبای دریای مدیترانه راهی نمانده است. براستی که در این هوای نسبتا گرم آب تنی خالی از لطف نبود.




نوع مطلب : متفرقه، 
برچسب ها : بستنی شاد، لارامبالا، اسپانیا، بامیان، سواحل دریای مدیترانه،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 22 تیر 1394 03:32 ق.ظ
سلام. متن زیبایی بود. آموزنده و خیال انگیز.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.