تبلیغات
گلشهر، وبکده ای برای فردای بهتر - در سفر
 
درباره وبلاگ


گویند که «امید و چه نومید!» ندانند
من مرثیه‌گوی وطن مرده‌ی خویشم


مدیر وبلاگ : آخوندزاده
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کلمه امروز:

تماس با ما
گلشهر، وبکده ای برای فردای بهتر
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 4 اردیبهشت 1394 :: نویسنده : نوید آ. صبا

وارد دکان تکس فری میشود به امیداینکه چیزی با قیمت مناسب خرید کند.در ابتدای دکان مارکهای هاینکن، مارتینی و کارلزبرگ به چشم میخورد و متوسط قیمت ها هم بالای پنجاه تااست. جلوتر که میرود عطرهای باس وکوکوشانل به چشم میخورد یکی را که امتحان میکند بوی نرم٬ملس و اغوا کننده ای دارد. در آنطرفتر سیگارهایی با مارک های مختلف دیده میشود. در انتهای دکان شکلاتها را چیده اند. یک بسته شکلات تیره تنها خرید اوست. در صف صندوق که ایستاده مردکی که جلوتر او ایستاده با حالتی نیمه هوشیار بیش از پانصد تا خرید کرده است. صف طولانی است و او که احساس خستگی مفرط میکند برایش منتظر ماندن در صف دشواری میکند و برای هم عطای شکلات را به لقایش ترجیح میدهد و صف را ترک میکند.

در اتاق چیز مختصری که برای شام تدارک دیده اند میخورند و او با اتمام شام به جاگه اش میخزد. طبق معمول سخنرانی استاد را که در مورد روشنفکری معاصر سخن میگوید چالان میکند و با صدای وزین استاد کم کم چشمانش را خواب میگیرد.


از چهره اش نگرانی و غم میبارد. میگوید که حالا او تنها مانده با چنداوشتوک قد و نیم قد. از روزی که شوهرش را گرفته اند بسیار تکیده تر شده است. چرا که نان آور خانواده را ربوده اند و پس از گذشت یکماه هنوز خبری نشده است .پس اندازشان خیلی وقت است تمام شده است. با اینکه صدها تظاهرات و اعتراض برای پیشبرد و رسیدگی اینکار در اقصی نقاط دنیا صورت گرفته اما هیچگونه رسیدگی جدی از مقامات مسئول دیده نشده است . بنظر او در  افغانستان پایه ها و اساسات دمکراسی بقدری نوپا و لرزان است که صدها اعتراض و تظاهرات راه بجایی نبرده است. خودش را که بجای یکی از آن خانواده ها فرض میکند میتواند بخوبی احساس کند که آنها اکنون در چه شرایطی بسر میبرند.


با صدای تقریباً بلند از بلندگو که اعلام میکند نیم ساعت دیگر به مقصد میرسند از خواب بیدار میشود.  در این نیم ساعت فقط فرصت میکند که وسایلش را جمع کند. دالانهای خروجی مملو از مسافر است.


همانطور که آهسته آهسته همراه جمعیت بطرف در خروجی پیش میروند چشمش به شخصی می افتد که خیلی زیاد شبیه اوست. در ابتدا فکر میکند که خود اوست اما نمیتواند خود او باشد. اما اصولا چگونه میتواند شباهت بین افراد اینگونه زیاد باشد.





نوع مطلب : اخبار ، سیاسی، 
برچسب ها : ۳۱ مسافر، روشنفکری، دمکراسی، افغانستان، هزاره ها،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 23 اردیبهشت 1394 04:11 ب.ظ
متن خوب وحادثه ای وحشتناکیه
چهارشنبه 9 اردیبهشت 1394 10:26 ق.ظ
متن خوبی بود.
دوشنبه 7 اردیبهشت 1394 05:02 ق.ظ
سلام سایت خیلی توپی داری خوشم اومد عزیزم ممنون میشم به سایتم سر بزنی--------
یکشنبه 6 اردیبهشت 1394 01:03 ق.ظ
سلام وبلاگ نویس عزیز از وبلاگ خوشگلت دیدن کردم عاااااااالی بود خوشحال میشم به وبلاگم سر بزنی و نظرتو بگی یادت نره ها منتظرم بیا بد قولی نکنی
شنبه 5 اردیبهشت 1394 08:09 ب.ظ
سلام.
چگونه میتواند شباهت بین افراد اینگونه زیاد باشد درحالیکه همه فکر میکنند چقدر از بقیه متفاوتند.
شنبه 5 اردیبهشت 1394 09:11 ق.ظ
زیبا بود،
جمعه 4 اردیبهشت 1394 09:27 ب.ظ
این متن واقعا عالی نوشته شده است. قلمت نویسا باشد
جمعه 4 اردیبهشت 1394 06:46 ب.ظ
این متن واقعا عالی نوشته شده است. قلمت نویسا باشد
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.