تبلیغات
گلشهر، وبکده ای برای فردای بهتر - "یکی بود یکی نبود"
 
درباره وبلاگ


گویند که «امید و چه نومید!» ندانند
من مرثیه‌گوی وطن مرده‌ی خویشم


مدیر وبلاگ : آخوندزاده
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کلمه امروز:

تماس با ما
گلشهر، وبکده ای برای فردای بهتر
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
جمعه 29 اسفند 1393 :: نویسنده : روح الله آخوندزاده

پنجشنبه بود. مثل همیشه کمی زودتر کار را تعطیل کردم، لباس کردم و عازم خانه شدم. علیرغم اینکه معمولا عصر پنجشنبه ها محل بروز خستگی ناشی از کل هفته بود، اما این پنجشنبه ی آخر سال کمی عجیب به نظر می رسید. نه خسته بودم  و نه خُلقم تنگ بود، سرشار از انرژی و لبریز ازحوصله برای رسیدن به خانه لحظه شماری میکردم. نمیدانم چه مرگم شده بود؟! بیشتر از همیشه دلتنگ خانه بودم،  دلتنگ مادر و خواهرانم ،دلم برای چایی های معصومه1 و آن صورت معصومش لک زده بود حال آنکه هنوز طعم چای صبحش زیر زبانم بود. از طرفی ذهنم بصورت لا یدرک العقولی فارغ از دغدغه های کاری بود،گویی برای همیشه بازنشست شده بودم، راحت تر بگویم در طول دوران کارگری ام هیچ پنجشنبه ای را اینگونه از کار تا خانه نیامده بودم.

سر کوچه که رسیدم، با خودم گفتم این شب عیدی بد نیست یک دستی هم به سر و صورتم بکشم. به پیرایشگاه محله مان که چند سالی بود هم را میشناختیم وارد شدم. سلام کردم اما جوابی نشنیدم، طرف آنقدر سرد و خشک برخورد کرد انگار مرا نمی شناخت من هم بیخیال احوالپرسی شدم . این دوست پیرایشگر ما همانطور که خرده مو ها را با تکه ابری از پس گردن مشتری اش برمیداشت، پرسید: وقت قبلی داری؟ حیرت زده گفتم نه، در جواب سری تکان داد و عذرم را خواست.معادلات کم کم داشتند پیچیده می شدند،چون این بنده ی خدا هیچوقت از من وقت قبلی نمیخواست، اصلا آنقدر مشتری نداشت که کار به وقت قبلی برسد. خلاصه جوری  دَک شدم که خودم هم نفهمیدم . فقط دیدم با موها و صورتی اصلاح نشده بیرون مغازه ایستاده ام . فی الواقع فقط این من نبودم که زیاد حالش خوش نبود. حال دوست پیرایشگرمان هم تعریفی نداشت. بیخیال پیرایشگاه و راهی خانه شدم.

کلید را انداختم، در را باز کردم، وارد خانه شدم. خانه بیش از حد سوت و کور بود، نه صدای سوتِ زودپزی به گوش میرسید و نه صدای لرزش استکان های چای، روی سینی. حدس زدم مادر و بقیه برای خرید عید بیرون رفته باشند. خودم کمی چای دم کردم ، آبگرمکن را هم روشن کردم تا بعد از خوردن چای، دوشی بگیرم.بعد از خوردن چای خود را زیر دوش یافتم، آب به طور محیرالعقولی سرد بود، آری  سوپرایزی دیگر، اما این بار از جانب آبگرمکن . بعد از حمام، پتویی روی دوشم انداخته و کنار بخاری نشسته به ساعت زُل زده بودم، منتظر مادر و بقیه بودم که خواب چشمانم را ربود.

صبح فردا از خواب  بیدار شدم،بنظر زود میامد و گمان بردم که بقیه هنوز خواب باشند.کمی سرم گیج میرفت.بلند شدم آبی به دست و صورتم زدم بلکه حالم بهتر شود، اما فایده ای نداشت. بی اعتنا به سرگیجه ام برای یافتن چیزی برای خوردن بسمت یخچال رفتم، درش را که باز کردم دیدم جز چند دیس خرما که سلفونی روی آنها کشیده شده بود چیزِ دیگری نیست، خبری هم از شیرینی و بُسراق عید امسال نبود، هنوز این قضیه را هضم نکرده بودم که صدای باز شدن در حیاط را شنیدم، علی الظاهر مادر و خواهرانم میخواستند جایی بروند صدای نامفهوم گفت و بحث مادر و خواهرانم به گوش میرسید، اشتباه نکنم بدنبال ایستگاه اتوبوسهای بهشت رضا بودند. تلاش کردم خودم را به دمِ در و به آنها برسانم، اما این بار این سرم بود که بازی درآورده بود.سرگیجه ام داشت لحظه به لحظه بدتر میشد،بطوریکه قبل از اینکه به در برسم نقش زمین شدم. وقتی به هوش آمدم... تنم بوی گلاب می داد و نمناک بود از اشک مادر و خواهرانم.

یاد شهدای سوریه (بالاخص تیپ فاطمیون)  گرامی باد. 

-------------------------------            

1- معصومه: کوچکترین خواهر شهید

 






نوع مطلب : سیاسی، فرهنگی، مذهبی، 
برچسب ها : سال نو، شهید، فاطمیون، شهدای سوریه،
لینک های مرتبط :


شنبه 8 فروردین 1394 04:55 ب.ظ
آهای دانش نام و آی کسی که نام خد را ننوشتی و مقام شهدا را تخطه کردی لطفا دهان های گشاد خود را ببندید شما چه کسی هستید که بتوانید مقام آنها را زیر سوال ببرید لابد فقط تو میدانی که شهید کیست آنها که رفتند مرد بودن شما بیغیرت هستید چون اگر ذره ای هم غیرت داشتید برای خون آنها فتوا نمیدادید که هدر شده است بعد لابد آن مردها نمی فهمند شما بیغیرت ها درک درست دارید؟
جناب آخوندزاده با چنین جمله ای که مثلا: «شما دیگر چرا؟ شما که روشنگر بودید؟» میخواهند هندوانه زیر بغلتان گذاشته تا شما را در دفاع از مقام شهدا فلج کنند هیچ زیر تاثیر نروید
شنبه 8 فروردین 1394 01:38 ب.ظ
برادران عزیز، من به نیت اصلا کاری ندارم! موضوع کل جریان جنگ سوریه است. وقتی دلیل قانع کننده ای برای این جنگ نیست و صرفا این جنگ منافع شخصی فرد و افرادی را تامین می کند پس حضور در این جنگ و دفاع از رزمندگانش اشتباه است. که این اشتباه با تبلیغات همچون شمایی دوچندان می شود. ما و شمایی که دستی در رسانه داریم در قبال جهت گیری هایمان مسئول هستیم. مسئول!!
روح الله آخوندزاده
جناب دانش،اگر از کمی بالاتر به قضیه نگاه کنیم، این جنگ دیگر (برای ما حداقل) از بُعد مکان خارج شده، و اکنون فقط بحث زمان است. منظور اینکه این جنگ چه در سوریه چه در عراق چه در یمن و حتی چه در افغانستان، برای ما مفهومی واحد را داراست، این جنگ پیش از آنکه جنگی سیاسی باشد، جنگی است مذهبی. و وقتی پای مذهب به میان بیاید، فاکتورهایی مانند ملیت، زبان و نژاد و... رنگ میبازند. باز هم کافی است کمی به دو طرف جبهه ی جنگ دقیق شویم.
جمعه 7 فروردین 1394 12:50 ق.ظ
کدام نیت خالص؟ برادران اخوندزاده شما و وبلاگتان که روشنگر بودید دیگر چرا؟
اصلا نیت هم خالص اما در راه چه هدفی؟ به نظرم این افراد قصد خودکشی داشتند؟
روح الله آخوندزاده
شاید بتوان خودکشی را هم جزو یکی از همان نیات مختلف رزمنده ها دانست، اما از طرفی اگر در زندگی بعضی از شهدا دقیق شویم، متوجه خواهیم شد حضورشان نه تنها مِن باب خودکشی نبوده بلکه ناجی جان دیگر رزمندها نیز بوده است، فقط کافی است کمی دقیق شویم.
پنجشنبه 6 فروردین 1394 12:38 ق.ظ
ایا شما واقعن فکر می کنید اونها شهید شدند؟

روح الله آخوندزاده علیرغم وجود رزمنده هایی با نیّات مختلف در میدان های جنگ، نمیتوان از وجود نیّات خالص غافل شد.
چهارشنبه 5 فروردین 1394 07:44 ب.ظ
قدر شهدا را باید دانست ویادشان را گرامی بداریم.
دوشنبه 3 فروردین 1394 11:40 ب.ظ
آفرین. چه عجب یک مطلب به درد بخور نوشتی. خداوند همه این عزیزان شهید تیپ فاطمیون را در بهشت با پیامبر و امامان محشور کند.
آخوندزاده
ممنون از اینکه گوشه چشمی هم به مطالب این بنده ی حقیر دارید.
یکشنبه 2 فروردین 1394 03:46 ق.ظ
چشم ها باید شست جور دیگر باید دید
روح الله آخوندزاده
سرکار فروغ؛ این مطلب بعد از شستن چشم ها نوشته شده.
شنبه 1 فروردین 1394 12:01 ق.ظ
یادشان گرامی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.