تبلیغات
گلشهر، وبکده ای برای فردای بهتر - مرگ سرخ
 
درباره وبلاگ


گویند که «امید و چه نومید!» ندانند
من مرثیه‌گوی وطن مرده‌ی خویشم


مدیر وبلاگ : آخوندزاده
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کلمه امروز:

تماس با ما
گلشهر، وبکده ای برای فردای بهتر
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
پنجشنبه 28 اسفند 1393 :: نویسنده : نوید آ. صبا

اذ الشمس الکورت و اذالنجوم الکدرت

صدای شیخ عبدالباسط از همان دوران کودکی برایش دلنشین بود، از همان زمانیکه خودش تلاوت قرآن را تمرین میکرد. لبخند ملیحی بر لب داشت و چهره اش بگونه ای در قاب عکس نورانی مینمود. در زیر قاب عکس، ظرفی از خرما گذاشته شده بود . خرمایی برداشت و در دهان گذاشت. صبح خیلی زود که هوا خنکتر بود بیدار شده بود و برای ورزش و نرمش براه افتاده بود. هوا هنوز گرگ و میش بود و در کوچه پس کوچه های شهر کسی نبود. افتان و خیزان شروع کرد به دویدن تا که بدنش گرم شود. در هوای خنک بامدادی بوی زغال سنگ نانوایی ها را میشد احساس کرد. در راه برگشت از نرمش صبحگاهی به سفارش هم اتاقی اش نان گرم میگرفت و صبحانه اش به نان گرم و چای شیرین خلاصه میشد. البته فقط روزهای یکشنبه برای تنوع از سوپر مارکت نزدیک خانه نان باگت گرم و تازه میخرید.

گرمای سوزان و خشک تابستان در نیمه روز به اوج خودش میرسید. او که دو سه ساعتی را در این هوای گرم  پیاده روی کرده بود برای رفع تشنگی آب کشمشی از سرگاری خرید. آب کشمش بسیار گوارا مینمود و شیرینی تراوش شده از کشمش ها و سرد بودن نوشیدنی بر گوارایی و خوشمزگی آن می افزود. مقداری میوه و سبزیجات ازسر گاریها برای نهار خرید و با کمی عجله به سمت خانه در حرکت شد. میخواست که نماز ظهر را با شرکت در نماز جمعه بخواند. بلافاصله بعد از رسیدن به اتاق وضو گرفته و بعد از تعویض لباس به سمت امام باره درحرکت بود.  از اتاقشان تا محل برگزاری نماز جمعه راه زیادی نبود. با شتاب هر چه بیشتر دربین جمعیت پیش میرفت. دربین صفوف نمازگذاران هم اتاقی ش را دید. او با دست اشاره کرد که بیاید آنجا.

در حالی كه دستش را سایه بان چشمانش كرده بود و به سمت صفوف نمازگزاران می نگریست و فکر میکرد که چگونه از میان جمعیت پهلوی دوستش برود.  در یک لحظه صدای مهیبی را شنید و بعد برقی سفید. زمین زیر پاهایش لرزید.نیرویی  قدرتمند صندل هایش رااز پایش در آورد و بلندش كرد. حالا داشت پرواز می كرد ،پیچ وتاب میخورد ودر هوا می چرخید،لحظه ای آسمان در دیدش بود و لحظه ای دیگر زمین،دوباره آسمان و دوباره زمین.چیزی را که می شنید صدای ناله و جیغ و داد جمعیت بود. سپس به دیوار خورد و با بازوانش بر زمین افتاد . آخرین چیزی كه دید چیزی بود كه نزدیك او بر زمین می افتاد. چیزی خون آلود که به محض افتادن بر زمین خون از میان آن مانند شلنگ پر فشار به بیرون می جهید.





نوع مطلب : اخبار ، سیاسی، 
برچسب ها : شهید، کشتار شیعیان، پاکستان، امام باره، نماز جمعه،
لینک های مرتبط :


جمعه 29 اسفند 1393 08:03 ب.ظ
خدا کند سالی که گذشت آخرین سالی باشد که شیعیان بدون صاحب سپری کردند. "آمین"
جمعه 29 اسفند 1393 06:14 ب.ظ
خدا کند سالی که گذشت آخرین سالی باشد که شیعیان بدون صاحب سپری کردند. "آمین"
پنجشنبه 28 اسفند 1393 09:35 ب.ظ
چقدر غم انگیز!
پنجشنبه 28 اسفند 1393 08:02 ب.ظ
سلام
و شیخ عبد الباسط میخواند
بای ذنبٍ قُتلت؟
پنجشنبه 28 اسفند 1393 02:18 ب.ظ
امیدوارم هر روز بتونی مطالب خوبی بزاری

اگر می خوای راحت با بازدیدکنندگان وبلاگت ارتباط برقرار کنی

می تونی یک فرم الکترونیک بنابر نیاز خودت بسازی و اون رو را در وبلاگت قرار بدی .

با هربار ارسال اطلاعات از سوی کاربران به وسیله پیامک و ایمیل مطلع می شی و سپس می تونی در سامانه اطلاعات ارسالی را مشاهده کنی .

http://www.smartform.ir


 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.