تبلیغات
گلشهر، وبکده ای برای فردای بهتر - مـــتــرو
 
درباره وبلاگ


گویند که «امید و چه نومید!» ندانند
من مرثیه‌گوی وطن مرده‌ی خویشم


مدیر وبلاگ : آخوندزاده
آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

کلمه امروز:

تماس با ما
گلشهر، وبکده ای برای فردای بهتر
صفحه نخست             تماس با مدیر           پست الکترونیک               RSS                  ATOM
چهارشنبه 10 دی 1393 :: نویسنده : نوید آ. صبا

ایستگاه مصلی متروی مشهد است. سوار قطار شهری یا متروی مشهد که می شوم و چونکه مقصدم انتهای خط است فرصت اینرا هم دارم که سوار و پیاده شدن آدمهای زیادی را ببینم، آدمهایی با لباسها و پوشش های مختلف، باعطرها و بوهای متفاوت، با ظاهرهای مختلف، گاهی در حال جویدن آدامس برای غلبه بر فشارها و استرسهای روزانه, گاهی سر در گوشیها و تبلت های خودشان انگار نه انگار که وجود خارجی دارند و عده ای هم در ذهنشان برنامه روزانه خودشان را مرور و بررسی میکنند و کاهی هم فقط و فقط بهم نگاه میکنند و بس. شاید در اینجا که اتوبوسهای سرباز دوطبقه هاپ آف هاپ آن وجود ندارد با مترو از این سوی شهر بسوی دیگر رفتن خودش جایگزینی برای اتوبوسهای هاپ آف هاپ آن باشد.

آدمهای طبقات پایین اجتماع با لباسهای کارگری، کت و شلوارهای مندرس، گوشی های معمولی که با صدای بلند با مخاطبش در آن سوی  خط صحبت می کنند، مردمان طبقه ی متوسط با نخوت خاص و با عینک های فوتو کروم، ظاهری آراسته، گاهی کتاب و کتابچه و یا روزنامه ای به دست، خانم های چادری، دوست پسرها و دوست دخترها که خیال می کنند هیچ کس صدای شان را نمی شنود، با مهر یکدیگررا نگاه می کنند و گاهی هم می خندند و بالاخره آدمهای بالای شهر که قیمت عینک دودی چشم هایشان بیشتراز بهای تمامی لباس های من است، با ظاهرهای متفاوت، صورت هایی که هرگز هیچ روی آفتاب را ندیده است، لباس های مارک دار، ساعت های رولکس, شال های رنگی و سفید کمی انسوتر از عینک های گوچی روی سر که گویی وظیفه شان این است که به آسمان نگاه کنند و قسمتی از موی سر را بپوشانند. 

از خود می پرسم فرق آدم های ابتدای خط با این آدم ها درچیست و به خود نگاه می کنم و خنده ام می گیرد از این که بعنوان یک افغانستانی، حقوق و جایگاهم در این اجتماع به اندازه ی آدم های ابتدای خط هم نیست و باز خنده ام می گیرد

ناگهان احساس میکنم که مترو با سرعت بسیار سریع تر از حد معمول حرکت میکند. چشمانم را که باز میکنم روبرویم مردی سیاه چرده که  کت و شلوار آبی  تیره بر تن دارد با صورتی اصلاح کرده نشسته است. مرد دستهایش را در هم قلاب کرده و روی شکم بزرگش نگه داشته است. در آنطرفتر زنکی بلوند نشسته و در حال صحبت با دوستش مدام میخندد. در سوی دیگر مرد جوان قد بلند با تیپی مزخرف، شلوارسرخرنگ تنگ کوتاه و جلیقه چرم  سفید رنگ،  ایستاده و با دخترک همراهش از پارتی آخر هفته شان گپ میزنند. در این حین این سوال بذهنم میرسد که جایگاه من در جامعه ای اینگونه ناهمگن کجاست.

با صدای بلندگوی مترو که اعلام میکند ایستگاه بعدی پیکادلی سیرکس است متوجه میشوم که به مقصد رسیده ام. با خودم میگویم که این قوانین است که جامعه را اداره میکند نه همگن یا نا همگن بودن جامعه. از ایستگاه مترو که بیرون می آیم هوای مرطوب شهر لندن که با باران باریده شده لطافت و خنکی خاصی گرفته به صورتم میخورد. تا هوتل محل اقامتم صد متری بیشتر راه نیست. کمی گرسنه هستم، ساعت نه و چهل و پنج دقیقه است  پس با این وجود به صبحانه هوتل که تا ساعت ده ســرو میشود میرسم. غرق در همین افکار و امیدوارتر از قبل به سمت هوتل حرکت میکنم.

 





نوع مطلب : ادبیات، فرهنگی، 
برچسب ها : مترو، مشهد، لندن، قوانین، مهاجر،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 6 اسفند 1393 11:42 ق.ظ
ما خودمان نیامدیم شما که ادعای مسلمانیتان گوش دنیا رو کر کرده دعوت کردید. آدم اینقد از خود راضی و نژاد پرست هیچ جای دنیا پیدا نمیشه. شما وقتی به خودتون رحم نمی کنید و هموطنان خودتون رو مسخره می کنید انتظار بیشتری از شما نیست.
دوشنبه 6 بهمن 1393 12:44 ب.ظ
سلام آقای آخوندزاده !
چه جواب مختصر ومفیدی دادی : باشه !
خیلی حال کردم . خخخخخخخخخخخ
جمعه 12 دی 1393 02:30 ب.ظ
من از روییدن خار سر دیوار دانستم...
که ناکس کس نمیگردد بدین بالا نشینی ها.
پنجشنبه 11 دی 1393 06:19 ب.ظ
مردم جهان از دو دسته خارج نیستند. یک دسته با قلدری و زورگویی می خواهند مال و ثروت ایران را ببرند. دسته ی دوم کسانی هستند که با آه و ناله و التماس و برادری و خواهری می خواهند مال ایران را ببرند.
پدر و مادر ها و مادربزرگ و پدربزرگ های شما جزو دسته ی دوم بودند ولی متأسفانه جایگاه و منزلت شما را به خوبی به شما آموزش ندادند و امروزه شما تصور کردید که جزو دسته ی اول هستید و ادا و اطوار استعمارگران را برای ملت ما در میارید.
همه ی اینایی که دور ایران جمع شدن یه مشت گدا و مگسان گرد شیرینی هستن و یه دونشون را پیدا نمی کنی که محو شدنشون از روی زمین به نفع ایران تموم نشه.
خجالت نمی کشید که مانند زالوها به ملت مظلوم ایران چسبیدید و خون ما را می مکید و بعداً می گویید شرایط ما واقعاً خراب هست تو اصلاً مستحق گدایی هستی؟ در حالی که آن قدر درآمد داری که حتی مسافرت خارجی می ری؟
آخوندزاده
1- تشکر از تقسیم بندی مردم جهان. (فقط مردم ایران ظاهرا در هیچ دسته ای جا نمی گیرد!)
2- در مورد جایگاه و منزلت شما هم اینکه مردم ایران را شیرینی و بقیه جهان رو مگس و گدا می بینید، احتمالا ریشه در تربیت شما دارد که خب شما کمتر مقصر هستید و والدین شما بیشتر!
3- در امد و مسافرت خارجی، دلایل خوبی برای سکوت در مقابل بی حرمتی و ظلم نیست جان برادر!
چهارشنبه 10 دی 1393 04:43 ب.ظ
سلام متن جالبی بود
با شما موافقم
شرایط در ایران برای مهاجرین افغانی واقعا خراب است
چهارشنبه 10 دی 1393 11:31 ق.ظ
فرق داری به خدا فرق داری. کشورت را خراب کردی آمدی این جا را خراب کنی. کشورت را فروختی و آمدی این جا را هم به بیگانه بفروشی.
باور کن مملکت خانه ی ملت هست. در داره، زنگ داره، سند داره، تلفن داره نباید مثل دزد واردش بشی و زمین را غصب کنی.
اگه همین الان وارد خونت بشی و ببینی یه نفر توش جا خوش کردی چه کار می کنی؟ زنگ می زنی به پلیس حتی اگه همسایه و فامیلت باشه.
باور کن تو دزد هستی! تو گدا هستی! تو اشغال گری! جنایت کاری!
از هر کشوری وارد ایران میشن 4 سال میرن زندان ولی آن قدر تعدادتان زیاد هست که مجبوریم تحملتون کنیم ولی برو خواهش می کنم برو.
آخوندزاده
باشه !
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.